الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
420
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
شك و ترديد شوند و كسانى كه بر حق هستند مخلص شوند تا حجت تمام شود و مردم را بهانهيى باقى نماند و از اين سرگردانى پس از رحلت امام حسن ( ع ) چارهيى نيست . من گفتم : اى بانوى من ! آيا امام حسن عسكرى فرزندى داشت ؟ لبخند زد و گفت : اگر او را پسرى نباشد پس از او چه كسى مىتواند امام باشد ؟ و به تو گفتم كه پس از امام حسن و امام حسين ، ديگر امامت براى هيچ دو برادر نخواهد بود . من گفتم : اى بانوى من ! در بارهء چگونگى ولادت و غيبت سرور من سخن بگو . گفت : آرى ، كنيزكى به نام نرجس داشتم . برادرزادهام امام حسن عسكرى به ديدن من آمد و به آن كنيزك نگريست . گفتم : گويا ، او را خوش مىدارى . آيا او را به خانهات بفرستم ؟ فرمود : عمه جان چنين نيست ولى از او در شگفتم . گفتم : چه چيزى تو را به شگفتى واداشته است ؟ فرمود : خداوند به زودى فرزندى به او عنايت مىكند كه در پيشگاه خداوند گرامى است و حق تعالى زمين را به وجود او انباشته از عدل و داد مىكند همچنان كه اكنون آكنده از جور و ستم است . گفتم : بنا بر اين او را به تو مىبخشم و پيش تو مىفرستم . فرمود : در اين باره از پدرم اجازه بگير . من جامه پوشيدم و به خانهء برادرم رفتم و نشستم . امام هادى ( ع ) خود آغاز به سخن كرد و فرمود : اى حكيمه ! نرجس را پيش پسرم ابو محمد ( امام حسن عسكرى ) بفرست . گفتم : اى سرور من ! براى همين منظور و كسب اجازه پيش شما آمدهام . فرمود : اى فرخندهيى ! خداوند تبارك و تعالى دوست مىدارد كه ترا در پاداش اين كار شريك كند و به تو بهرهيى از اين خير ارزانى فرمايد . ( 1 ) حكيمه مىگويد : بدون درنگ به خانه خويش برگشتم . نرگس را آراستم و او را براى امام حسن ( ع ) آماده ساختم و در خانهء خود حجرهيى براى آن دو فراهم كردم . برادرزادهام چند روزى در خانهء من بود و سپس به خانهء پدرش برگشت و نرگس را هم همراهش فرستادم . چون امام هادى رحلت كرد و امام حسن عسكرى در مقام پدر نشست ، همچنان به خانهاش براى ديدار او مىرفتم ، همان گونه كه به زيارت پدرش مىرفتم . يك روز كه آنجا رفتم نرگس پيش من آمد كه در بيرون آوردن كفشهايم به من كمك كند و گفت : اى بانوى من ! كفشهايت را به من بده . گفتم : نه ، كه تو بانو و سرور منى و به خدا سوگند اجازه نمىدهم كه كفشهايم را تو از پايم بيرون آورى و براى من خدمت كنى ، بلكه من در خدمتكارى براى تو بر ديده منت دارم . امام حسن اين سخن مرا شنيد و فرمود : عمه جان ! خدايت پاداش عنايت